اولین بلاگ 3 گانه های آبادان
|
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق زمان شما نیز بگذرد
|
*به نام خدای محمد(ص)*
محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود....
تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود كه اوقات بسياري را در بيرون مكه به
تفكر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه
ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.
ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود كه ناگهان صدايي
گيرا و گرم درغار پيچيد:
بخوان!
ـ محمد درهراسي وهم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت: بخوان!
ـ اين بار محمد با بيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.
صدا پاسخ داد:
ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و
پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي
دانست بياموخت.........
و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.
ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي
عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او
سخت دلواپس شده بود گفت:
ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!
و چون خديجه علت را جويا شد گفت:
ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبري برگزيده شدم!
خديجه كه از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي كه روپوشی پشمي و بلند بر
قامت او مي پوشانيد گفت:
ـ من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم كه تو با ديگران بسيار فرق
داري، اينك به پيشگاه خدا شهادت مي دهم كه تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان مي آورم........
ـ پس از آن علي كه در خانه محمد بود با پيامبر بيعت كرد.
| چهارشنبه 28 تیر ماه سال 1385 | |
| بنده پیر زمان... | |
|
|
قلبم ترا می خواند
ماهی زیبا به دریا گفت
اضطرابم را با موجی پایان بده
من در مرز یک رویای زیبایم
رویای تو
دانه های نور بر قلبم بپاش
ای زیباترین محراب تماشایم
بر انتظارم درتنگ پایان بده
حتی اگه روزی رسد که تو دیگر به من نیندیشی من به عشق تو و رویای باتو بودن خواهم اندیشید
دو کبوتر باهم؛
هردو هم لانه هم؛
هردو هم خانه هم
پر گشودند به صحرای بزرگ؛
شاد تا دامن دشت
لحظه ای چند گذشت؛
نغمه خواندند وبه فارغ بالی...........
روی هر شاخه نشستندو پریدند به شوق
نوک منقار به هم مالیدند
ناگه از سینه ی کوه
بانگ تیری به همه دشت نشست
رشته ی خواب چمن را بگسست
دو کبوتر باهم؛بال در بال به خون غلتیدند
پر شکسته به هم مالیدند
لحظه ی آخر دیدار رسید
دیده در دیده ی هم
یکصدا نالیدند
دو کبوتر غم خود را به نگاهی با هم؛
به وداعی گفتند...........
لحظه ای تلخ گذشت؛
هردو در خون خفتند.......
ناگهان نغمه گری ؛
نغمه بر آورده به کوه
ناله ای پر اندوه.........
ای خدا لحظه ی شادی چه کم است
زندگی دشت غم است؛
چه توان کرد !!!!!!!!!!!در این دشت غریب
غم وشادی با هم است
اشک من می گوید
چه توان کرد در این دشت غریب
غم من ؛کشت مرا..............
ای خدا لحظه ی شادی چه کم است..........
شعرهایم را بسوزان
خاطرات عمر شیرین مرا
یادبود عشق دیرین مرا
در سکوت بی سرانجام بیابان
آتشی از استخوانم برفروزان
در میان بوته های خشک بی جان
در غبار آسمان گرد بیابان
بسوزان،بسوزان
شعرهایم را بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان
تا نماند قصه ای از آشنایی
تا شود خاموش فریاد جدایی
تا نماند دیگر از من یادگاری
در خزانی یا بهاری
میفهمیم جریان چیه من این همه مدت مادرم کنارم بود قدرشو ندونستم
حالا که ازش دورم میفهمم چه خبر نمیدونم شایدم دارم چرند مینویسم شما ببخشین
من برم یا حق
قاصدک! هان چه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه زدیار و دیاری - باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک! در دل من
همه کورند و کرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ"
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب.
قاصدک! هان ولی...آخر...ای وای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام" آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم - خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند.